و من به تجربه ای نو

نیک دانستم

که مرگ نزدیک است.

***

شاید به تعداد دهه های عمرم

خود را در آستانه مرگ یافته ام

اما امروز ...

حتی بیشتر از آن دو بار

و حتی بیشتر از روزی که تکیه گاهم فروریخت

فهمیدم

که کار جهان جمله هیچ در هیچ است

و

باز مزه یتیمی را حس کردم

***

یتیمی چقدر بد می شکند کمر یک تازه مرد را

یتیمی یعنی نگاه سرد روزگار به گرمی رابطه پدر و پسری

رابطه نوازش های گاه گاهی و اخم های پدرانه

***

گفته اند انسان را باید در سفر شناخت

و من چه خوب یافتم او را در سفری خاص

خدایا ما از او جز نیکی ندیدیم

***

و مرگ؛ به همین سادگی

***

زود فراموش می شوند این تجربه ها

تجربه هایی که اگر بمانند، می شوند

عامل تغییر رویه


برچسب‌ها: مرگ, زندگی, یتیمی, پدر, نزدیک
+ نوشته شده در  جمعه 1392/03/17ساعت 0:23  توسط    | 

مرغ دل یک بام دارد؛ دو هوا

گه مدینه می رود گه کربلا


برچسب‌ها: دلگویه های دلتنگ, مدینه, کربلا
+ نوشته شده در  شنبه 1392/02/07ساعت 10:51  توسط    | 

می گویند:

مادر دو بخش است

ما  و  در

او هر چه می کشد از بخش اول است

ما هرچه می کشیم از بخش دوم است


برچسب‌ها: مادر, فاطمیه, حضرت زهرا, دلگویههای دلتنگ
+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/01/20ساعت 14:49  توسط    | 
امروز دوستی گفت چه قدر شعر میگذاری تو وبلاگت و همین وسوسه ام کرد تا شعری از برقعی عزیز براتون بذارم.اگه کلا با شعر حال نمیکنین یا قصد متن خوندن دارید سری به این مطلب دوستمون بزنید با عنوان از اربعین خون تا هزار و سیصد و فتنه

نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید


نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید




شکوه تو زمین را با قیامت آشنا کرد


و رقص باد با گیسوی تو محشر به پا کرد




زمین را غرق در خون خدا کردی خبر داری؟


تو اسرار خدا را بر ملا کردی خبر داری؟




جهان را زیر و رو کرده است گیسوی پریشانت


از این عالم چه می خواهی همه عالم به قربانت




مرا از فیض رستاخیز چشمانت نکن محروم


جهان را جان بده پلکی بزن یا حی یا قیوم




خبر دارم که سر از دیر نصرانی در آوردی


و عیسی را به آیین مسلمانی در آوردی




خبر دارم چه راهی را بر اوج نیزه طی کردی


از آن وقتی که اسب شوق را مردانه هی کردی




تو میرفتی و می دیدم که چشمم تیره شد کم کم


به صحرایی سراسر از تو خالی خیره شد کم کم




تو را تا لحظه ی آخر نگاه من صدا می زد


چراغی شعله شعله زیر باران دست و پا می زد




حدود ساعت سه جان من می رفت آهسته


برای غرق در دریا شدن می رفت آهسته




بخوان آهسته از این جا به بعد ماجرا با من


خیالت جمع ای دریای غیرت خیمه ها بامن




تمام راه بر پا داشتم بزم عزا در خود


ولی از پا نیفتادم شکستم بی صدا در خود




شکستم بی صدا در خود که باید بی تو برگردم


قدم خم شد ولیکن خم به ابرویم نیاوردم...




نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید


نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید

برچسب‌ها: اربعین, عاشورا, حضرت زینب, امام حسین, دلگویه های دلتنگ
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/10/13ساعت 22:52  توسط    | 
قریب به دو ماه است که اینجا پستی نگذاشته ام.

بیشتر از دو ماه است که چیز خاصی ننوشته ام.

خیلی بیشتر از دو ماه است که کار خاصی نکرده ام.

کم کم ترم که به آخرش نزدیک می شود نگران می شوم

نگران واحدهایی که باید پاس شوند.

این روزها عافیت طلبی و تن پروری را دچارم.

سخت دچار روزمرگی پوچ از علاف بودن و بی خیال شدن و حس نداشتن هستم.

و سخت محتاج یک رفیق جدید شاید.

بسم الله



برچسب‌ها: روزمرگی
+ نوشته شده در  جمعه 1391/09/10ساعت 1:49  توسط    | 

در خواب شنیدم که مقیمت شده ام

من خادم این صحن کریمت شده ام

 از شوری آب حرمت بود که من

یک عمر نمک گیر حریمت شده ام

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/06/28ساعت 23:37  توسط    | 

کاش من هم به لطف مذهب نور

تا مقام حضور می رفتم

کاش مانند یار صادقتان

بی امان در تنور می رفتم

 

علم عالم در اختیار شماست

جبر در این مسیر حیران است

چشم هایت طبیب و بیمارش

یک جهان جابر بن حیان است

 

روز و شب را رقم بزن آخر

ماه و خورشید در مُرکّب توست

ملک لا هوت را مراد تویی

آسمان ها مرید مذهب توست

 

قصه تکرار می شود یعنی

باز هم در مدینه عاشق نیست

کوچه در کوچه شهر را گشتم

هیجکس با امام ، صادق نیست

***

خواب دیدم که پشت پنجره ها

روبروی بقیع گریانم

پابه پای کبوتران حرم

در پی آن مزار پنهانم

 

گریه در گریه با خودم گفتم

جان افلاک پشت پنجره هاست

آی مردم ! تمام هستی ما

در همین خاک پشت پنجره هاست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/06/22ساعت 0:11  توسط    | 
یک عمر گذشت و سر و سامان نگرفتم
ای کاش فقط بی‏سر و سامان تو بودم


تا چشم گشودم به دلم مهر تو افتاد
زآن روز چو آهوی بیابان تو بودم


طوفان عجیبی است غم عاشقی تو
چون موج اسیر تو و طوفان تو بودم


ای گنبد تو عشق ، من خسته دل ای کاش
چون کفتر پر بسته ایوان تو بودم


یک پنجره فولاد دلم تنگ تو آقاست
ای کاش که زوار خراسان تو بودم

+ نوشته شده در  جمعه 1391/06/17ساعت 15:57  توسط    | 

هرچه گشتم بهتر ازین شعر جناب برقعی نیافتم در حس و حال این روزهایم:


...ابتدای سفرم شادی و غم توام شد

شادی و غم غزلی شد، غزلی مبهم شد


فاصله مشکل من بود، که در این جاده

چارده مرتبه این فاصله کم شد، کم شد


ابتدا حرف دلم را به نگاهم دادم

بوسه می خواست لبم،گنبد خضرا خم شد


خم شد آهسته از اسرار ازل با من گفت

گفت: ایوان نجف بوسه گه عالم شد


بعد هم پشت همان پنجره رویایی

چشم من محو ضریحی که نمی دیدم شد


خواستم گریه کنم بلکه بر این زخم عمیق

گریه مرهم بشود، خون جگر مرهم شد


گریه کردم، عطش آمد به سراغم،گفتم:

به فدای لب خشکت! همه جا زمزم شد


آنقدر دور حرم سینه زدم تا دیدم

کعبه شش گوشه شد آنگاه دلم محرم شد


روی سجاده خود یاد لبت افتادم

تشنه ام بود، ولی آب برایم سم شد


زنده ماندم که سلامی به سلامی برسد

از محمد به محمد که میسر هم شد


من مسلمان شده مذهب چشمی هستم

که درآن عاطفه با عشق و جنون توام شد


سالها پیر شدم در قفس آغوشت

شکر کردم، در و دیوار قفس محکم شد


کاروان دل من بسکه خراسان رفته است

تار و پود غزلم جاده ابریشم شد


سالها شعر غریبانه در ابیات خودش

خون دل خورد که با دشمن خود همدم شد


داشتم کنج حرم جامعه را می خواندم

برگ در برگ مفاتیح پر از شبنم شد


یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت

یک قدم مانده به او کار جهان در هم شد


بیت آخر نکند قافیه غافلگیرت

آی برخیز ز جا قافیه یا قائم شد..

انتها نوشت: دلم گرفته خدایا کریمی کن، و تو برای کم کردن رویم هم که شده نصیبم کن حال خوشی را. میدانم پررویی است این حرفها ولی تو خودت پررو کرده ای مرا


برچسب‌ها: ائمه, معصومی, شعر, برقعی, دلگویه هایدلتنگ
+ نوشته شده در  جمعه 1391/06/10ساعت 23:32  توسط    | 
فريب ما نخور آقا، دروغ مي گوييم


به جان حضرت زهرا (س) دروغ مي گوييم


چه ناله اي؟ چه فراقي؟ چه درد هجراني؟


نيا نيا گل طاها دروغ مي گوييم

 

تمام چشم به راهي و انتظار و فراق


و ندبه­ هاي فرج را دروغ مي گوييم


دلي كه مأمن دنياست جاي مولا نيست


اسير شهوت دنيا، دروغ مي گوييم


زبان، سخن ز تو گويد ولي براي مقام


به پيش چشم خدا ما دروغ مي گوييم


كدام ناله ی غربت؟كدام درد فراق؟


قسم به ام ابيها (س) دروغ مي گوييم


خلاصه اي گل نرگس كسي به فكر تو نيست


و ما به وسعت دريا دروغ مي گوييم


مرا ببخش عزيزم كه باز مي گويم


نيا نيا گل طاها دروغ مي گوييم


برچسب‌ها: امام زمان, دلتنگی, دروغ
+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/05/31ساعت 23:4  توسط    | 

گویند وقتی خداوند بنده ای را بخشید خود واسطه می شود تا بندگان هم او را ببخشند و حال که خدا قول غفران رمضانی داده باید به فکر حق الناس هم باشیم.

این روزها که بواسطه زلزله های دلهایمان لرزیده و مرگ را بی شعار حس می کنیم ؛ فرصتیست تا بی تعارف حلالیت بطلبیم.

در آستانه عید پاداش مومنین از بابت همه خوبی ها و بدی ها - دانسته یا نادانسته ، آشکار یا پنهانی، عمدی یا سهوی- همدیگر را حلال کنیم

+ نوشته شده در  شنبه 1391/05/28ساعت 22:30  توسط    | 

فکرم همه‌جا هست، ولی پیش خدا نیست
سجاده زردوز که محرابِ دعا نیست

گفتند سر سجده کجا رفته حواست؟
 اندیشه سیال من ـ ای دوست ـ کجا نیست؟!

 از شدت اخلاص من عالَم شده حیران
 تعریف نباشد، ابداً قصد ریا نیست !

 از کمیتِ کار که هر روز سه وعده
از کیفیتش نیز همین بس که قضا نیست

 یک‌ذره فقط کُندتر از سرعت نور است
 هر رکعتِ من حائز عنوان جهانی‌ست!

 این سجده سهو است؟ و یا رکعت آخر؟
چندی‌ست که این حافظه در خدمت ما نیست

 ای دلبر من! تا غم وام است و تورم
 محراب به یاد خم ابروی شما نیست

 بی‌دغدغه یک سجده راحت نتوان کرد
 تا فکر من از قسط عقب‌مانده جدا نیست

 هر سکه که دادند دوتا سکه گرفتند
 گفتند که این بهره بانکی‌ست، ربا نیست

از بس‌که پی نیم‌وجب نان حلالیم
در سجده ما رونق اگر هست، صفا نیست

+ نوشته شده در  جمعه 1391/05/06ساعت 17:56  توسط    | 



توبه بر لب ،سبحه بر کف ،دل پر از شوق گناه

معصیت را خنده می آید ز استغفار ما

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/05/01ساعت 23:19  توسط    | 
هو السلام

میگن جناب نظری گفته:

مستی نه از پیاله ؛ نه از خم شروع شد

از جاده سه شنبه شب قم شروع شد

نمی دونم ماجرای عاشقی من از کجا شروع شد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/04/29ساعت 13:10  توسط    | 
هو السلام

امشب باز رفته ام سراغ سی دی های راهیان

چقدر غصه خوردم که دعوتنامه مناطق به ما نمی دن ؛ وقتی هم میدن حالیمون نیست.

ای خدااااااااااااااااااااااااا

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااا

با دو تیکه از این فیلمها حال میکنم:

یکی صحبتهای کوتاه حاج مهدی رضائی تو شب گردی پادگان باکری و یکی هم صحبتهای شلمچه

که توفیق حضور هیچکدوم رو هم نداشتم.

بخدا سخته.

بخدا سخته آدم شدن و آدم موندن

بخدا زور داره بخوای آدم بشی

آدممون کن خدایا

به خودت قسم اگه تو بخوای میشه

تو می خوای. یه کاری کن منم بخوام

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/04/26ساعت 3:38  توسط    | 
هو الاول

صبح تو اتوبوس رادیو گوش میکردم

میگفت:

عشق هر دردی رو دوا می کنه بجز :

بی پولی و دندون درد

که خوشبختانه یا بدبختانه این روزا به هردوشون مبتلام.

پس ای عشق ولمون کن که فعلا ...


برچسب‌ها: عشق, دلگویه های دلتنگ, درو, دوا
+ نوشته شده در  شنبه 1391/04/24ساعت 16:45  توسط    | 

هو السلام

بعد از کلی مدت دیروز توفیق دست داد به زور خانواده و فامیل سری بزنیم به ائل گلی.من مستقیم رفتم اونجا و قرار شد اونجا هم رو ببینیم.و این یعنی من حدود 2 ساعت الاف در محل پارک بزرگ و بین المللی تبریز.

اولش یه خورده درو گول چرخیدم-دو دور-و بعدش نشستم روی یکی از این نیمکت قشنگایی که جدید گذاشتن-چهار تا نیمکت چوبی که دورادرو چسپیدن بهم و چهار سری آدم-شاید خانواده-می تونن روش بشینن.

البته قبل از نشستن از پله های معروف-آخر ما نفهمیدیم 150تا پله رو چرا میگن هزار پله؟-بالا رفتم و یه گشتی هم بالا زدم.

احساس کردم که چقدر خوبه ، بودن پارک در شهر ؛ تا جماعت بیان واسه تفریح و گشتن و پیاده روی و ورزش و ...-چقدر کارایی داره این پارک-اما یه چند تا جوان دیدم نشسته بودن به بازی-یه چیزی بین منچ و نمیدونم چی چی-احساس کردم یه عده ای از جوانای پلاس تو پارک ، بیکار و بیعار تشریف دارن-بیکار یعنی کسی که بیکاره ولی دنبال شغله ولی بیعار یعنی کسی که دنبال شغل و تحصیل و تلاش وهیچ چیز دیگه نیست-تاسف خوردم که بعد سی و اندی سال هم بیکار داریم هم بیعار-بیکاری ناشی از عقب ماندگی اقتصادی و بیعاری ناشی از عقب ماندگی فرهنگی-

داشتم میگفتم که برگشتم دور گول و نشستم روی نیمکت.یه چند قدم اونورتر دوتا آقا و دوتا خانم و دوتا نوزاد نشته بودن به صحبت و شوخی؛یکی از مردا خیلی شبیه روحانی جماعت بود- البته نه از لحاظ لباس-و اون یکی هم ریش و سایر ظواهر مذهبی بودن رو داشت؛خانمها هم هر دوتا محجبه-چادری- . غبطه خوردم به احوالشون-برداشت بد ممنوع-حس کردم زندگی موفقی دارن هرچند معلوم بود وضع مالیشون از وضعیت خیلی ها بدترهاما راضی و خوشحال به نظر میرسیدن.

نزدیک تاریکی که شد جمع کردن رفتن و یه چند دقیقه بعد اذان شد و من متعجب که اذان رو تو پارک پخش کردن-اگر از تعجبم متعجبید حتما ... - اون هم با پخش قرآن قبلش و مناجات بعدش . رفتم واسه وضو-توف تو ریا-و با اینکه نمازخونه رو میشناختم از یکی از این سوپورهای پارک پرسیدم نمازخونه کجاست؛خوشبختانه آدرس غلط نداد-احتمالا تبریزی نبوده-رفتم طرف نمازخونه که در نقطه بسیار نامناسب-ضایع-از پارک قرار داره؛خوشبختانه به ظواهر نمازخونه رسیدن و نسبتا بد نبود اما انصافا برای پارکی مثل ائل گولی این نمازخونه خیلی کوچیکه و البته بدتر از هر مشکلی اینکه خبری از نماز جماعت نبود و علی رغم وجود تعداد زیادی نمازگذار تبریزی و تعداد زیادتری مسافر همه فرادا نماز میخوندن.-نمیدونم وقتی هر اداره کوچکی میتونه روحانی برا نماز بیاره پارکی مثل ائل گلی نباید نماز جماعت داشته باشه؟-

بگذریم از این مطلب که تو ائل گلی حداقل 50 جا چیپس و بستنی و پشمک میفروشن ، حداقل 10 تا غذاخوری بزرگ و  کوچک هست ولی نماز خونه فقط یکی هست اونم وسط پارکینگ و با راه دسترسی مارپیچی-شبیه بازی های آتاری-و به این هم کار ندارم که آیا باید فرهنگ-شامل تمام چیزهایی که به خورد مسافر میدیم از غذا تا کتاب و نمایشگاه و تفریح-بومی رو برای مسافر معرفی کنیم یا فرهنگ دیگران رو؟-تا یادم نرفته بگم که در نیمچه نمایشگاه جشنواره فرهنگی تبریز یه غرفه خوبی بود که غذای محلی و نان محلی رو میپخت و میفروخت که یه چادر شبیه چادر عشایر شاه سون زده بود و ملت میرفتن توش واسه غذاخوردن و دیدن نون پختن محلی-

اما سوال اینجاست که ما برای جوان امروز چه کرده ایم که انتظار داریم فلان کار بد رو نکنه؟غیر از این که خیلی جاها از مسجد و هیئت روندیمش و رفته خونه ماهواره دیده و مدرسه باهاش برخورد انتظامی کردیم و فضای تفریحش رو بعنوان ... شناختیم.

هر چند کارهای زیادی شده اما خیلی کارهای دیگه هم باید کرد.

البته همه چیز گردن مسئولین-آخر ما نفهمیدیم مسئولین شامل چند نفر میشه ؟احتمالا همه غیر از شخص ما-نیست.وقتی پیست دوچرخه و اسکیت هست چرا ملت وسط پارک اسکیت میرن؟

چرا وقتی جای چادر زدن مشخصه ؛ وسط چمن جادر میزنیم؟

اما چند تا چیز – نه از اون چیزا - ریز دیگه:

1-نمیدونم چرا هرکدوم از اسپیکرا یه چیزی پخش میکرد احتمالا هک شده بودن!

2-شاید اون خانمی که پشت میکروفن توضیحات میداد-نپرین تو گول و آشغال نریزین-مادر زادا فارس تشریف داشتن.بدون لهجه و بدون تپق

3-نمیدونم چرا اینجور جاها همه چی گرونه و وقتی اعتراض کنی ؛ فروشنده میگه اجاره زیاد میدیم.مگه مزایده نبوده؟خوب خودت پیش نهاد قیمت دادی عزیزم؟دوما شهرداری(سازمان پارکها)  و تعزیرات باید نظارت کنن . نمیشه که بستنی 300تومنی رو بدن 1000تومن.

4-بعد از نصفه شب -حدود ساعت 12/30- پلیس حضور موثری داشت.جای تشکر و نیز درخواست تشدید برخورد با مزاحمین نوامیس و مواد فروشان گرامی و صد البته نوامیس مزاحم - بد حجابان نا محترم و نامحترمه-

5-یه متنی رو لوح سنگی نوشتن به چند زبان ، زدن یکی از ورودی ها ؛  کار خوبیه و خوبتره اون دستگاههایی که به چند زبان توضیح میدن و گذاشتن گوشه های گول .

6-من فکر میکردم فقط صبحها ملت زیاد ورزش میکنن نگو ورزش شبانه هم مشتری های خودش را داره .

7-تشکر از همه اونایی که به فکرندد و کار میکنن و انتقاد از اونایی که کم کارن


*****************************************

حال ما خوب است غم کم می خوریم / کم که نه هر روز کم کم میخوریم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/04/21ساعت 19:2  توسط    | 


عاشق که شد که یار بحالش نظر نکرد/ ای خواجه درد نیست و گرنه طبیب هست


*****************************************************


میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست/ تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/04/21ساعت 0:19  توسط    | 
هو الاول

.

.

.

هو الآخر

+ نوشته شده در  جمعه 1391/04/16ساعت 0:36  توسط    | 

یه نفر نوشته:

تو میتوانی روسری نصفه نیمه ات را هی برداری و دوباره بذاری

میتوانی گاهی بادبزنش کنی
میتوانی مانتوی سفید کوتاه نازک چسبان بپوشی تا گرمت نشود
میتوانی شلواری بپوشی که دمپایش تا صندل ات 20 سانتیمتر فاصله داشته باشد
میتوانی جوراب هم نپوشی
لاک هم لابد خنک کننده است
بستنی هم لیس بزن روی نیمکت پارک
بوی ادکلنت هم میتواند تا ده متر پشت سرت تعقیبت کند
فرض کن اینها بلد نیستند مثل تو باشند
فرض کن اینها عادت کرده اند به این پارچه ی سیاه در این گرما
فرض کن گرمشان نمیشود
فرض کن تو روشنفکری و اینها امل
آخر تو چه میدانی چادر ترنم عطر یاس در فضای غبار آلود دنیاست
آخر تو چه میدانی حجاب خنکا و زیبایی به وجود هر دختر مینشاند
تو میتوانی خوش باشی به عرق نکردن در دنیا


برچسب‌ها: حجاب, چادر, بدحجاب, دلگویه های دلتنگ
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/04/08ساعت 21:15  توسط   
هو الاول

خدایا به کوچکی دست و دل ما نگاه نکن

به قدر بزرگیت،به قدر کرمت و به اندازه بنده نوازیت بنوازمون

به دست نوازشت شدید نیاز داریم




برچسب‌ها: خدا, دعا, دلگویه های دلتنگ, نوازش
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/04/08ساعت 21:4  توسط    | 
هو الاول

همیشه بهانه ای برای حواس پرتی داریم

یک روز سرمان شلوغ است و یک روز حوصله نداریم

یک روز سهوا یادمان می رود

یک روز عمدا

و چقدر خوب است که خدا مثل من کم ظرفیت و بد دهن نیست

یکی نیست به من بگوید : خودتی عزیزم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/04/06ساعت 23:3  توسط    | 
هو الاول

ایام امتحانات است و طبق معمول حال ندارم البته اندکی

ای خدا آسون کن این ایام دردآور پاس کردن واحد برای مدرک بی ارزش رو

بی حالم و انگار نه انگار که شعبان رسیده با عیدای قشنگش

امروز برگشتنی سوار اتوبوس مسیر به اصطلاح تندرو(ب ر ت)بودم یه بنده خدای باحالی گفت:"در ایام اعیاد شعبانیه و مولود حضرت ابوالفضل عباس هستیم،با این نیت که داریم با همین نیت میریم کربلا برای شرکت در جشن امام زمان صلوات"

و صلوات نیمه جونی از ب ر ت سواران محترم

دمش گرم،خیلی وقت بود صلوات به این شیرینی نفرستاده بودم

ولی صد حیف که بد حالی من از بی همتی و پیروی از نفس خودمه و خوب شدن حالم منوط به تغییر درونیه نه فقط شرایط بیرونی

خدایا همتی ده عباس گون

تا چون سجاد عبادت کنیمت

و جوانی چون علی اکبر-پیامبر گون-برای حسین زمانمان باشیم

اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها و سر مستودع فیها

یا من اسمه دوا و ذکره شفا و طاعته غنا

ارحم من راس ماله الرجا و سلاحه البکا

یا غیاث المستغیثین


برچسب‌ها: دلگویه های دلتنگ, اتوبوس, ولادت, صلوات, اعیاد شعبانیه
+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/04/04ساعت 18:1  توسط    | 

همیشه تصمیماتمون در لحظات حساسه که فاصله ایجاد میکنه
بین ما و خدا
بین ما و شهادت
و همه لحظه ها حساس

تصمیم برای ماندن یا رفتن

تصمیم برای گفتن یا محافظه کار بودن

تصمیم برای خودی بودن یا خدایی بودن


برچسب‌ها: تصمیم, دلگویه های دلتنگ
+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/03/29ساعت 18:49  توسط    | 
به نام خدایی که همه جا هست و نزدیک ، نزدیکتر از رگ گردن

اما برای رسیدن به او باید کوچ کنی به جایی که دیگر خود را نبینی

امروز بعد کلی مدت سراغی از کتاب اصول شیمی تجزیه گرفتم ;خلاصه کتاب مبانی شیمی تجزیه نوشته اسکوگ ، وست و هالر که 5-6 ترم قبل خریده بودم

یکی از معدود کتاب های درسی است که در دوره دانشگاه خریده ام :دلیلش هم مشخص است چون کتاب درسی اینجا زیاد بکار نمی آید حتی برای درسخوان ها :چه برسد به ما !!!

این جملات را صفحه اول آن کتاب نوشته ام

خودم هم باورم نمی شود احتمالا آن موقع بیشتر حالیم می شده

البته ما از اولش هم آدم درست حسابی نبودیم اما شاید اون موقع ها حالم بهتر بوده

+ نوشته شده در  شنبه 1391/03/27ساعت 21:33  توسط    | 

  در دلم بود که آدم شوم اما نشدم       بی خبر از همه عالم شوم اما نشدم

                    بر در پیر خرابات نَهم روی نیاز       تا باین طایفه محرم شوم اما نشدم

هجرت از خویش کنم خانه بمحبوب دهم       تا باسماء مُعلَّم شوم اما نشدم

از کف دوست بنوشم همه شب باده ی عشق       رستـه از کوثـر و زمزم شوم اما نشدم

       فــارغ از خویشتـن و والـه رخسـار حبیـب       همچنان روح مجسم شوم اما نشدم

  سر و پـا گوش شوم پـای بسر هوش شوم       کز دم گرم تو مُلهَـم شوم اما نشدم

               از صفــا راه بیابـم بسوی دار فنـا       در وفــا، یار مُسلَّـم شوم امـا نشدم

 خواستم برکنم از کعبه ی دل، هرچه بت است       تــا بر دوست مُکـرَّم شوم امـا نشدم    

  آرزوهــا همـه در گور شد ای نفس خبیـث       در دلـم بود که آدم شوم امـا نشدم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/03/14ساعت 1:33  توسط    | 
گرد خستگی روی دلم نشسته!
قدری هم دلتنگی!
مقدار اندکی هم درماندگی!
و گلایه از دوری!
نگرانی هم به میزان لازم!

آخر حق دارد دلم در این دنیای وا نفسا!
در این غربت آباد غریب!
خستگی حق اوست؛ نیست!
خوب او هم حق دارد که دلگیر بشود!
او هم دوست دارد تو را بخواند و در کنار تو باشد!

خسته شدست، از بس که تعریف ایام حضورت را شنیده اما آن را ندیده!
دلبسته به همین تعریف ها!
همین نقش هایی که از با تو بودن در ذهنش نگاشته!
و دلتنگ است از اینکه این قرار ها مدام جوابش فراغ است!
و چه تلخ دارویی است داروی صبر!
صبر ... !
صبر ...!

آخر تنها رفتن این راه خیلی سخت تر از آن است که فکرش را می کرد!
خیلی دل می خواهد که بتوانی بی دلدار بروی و نهراسی!
آن هم با این دل تنگ و پژمرده که او دارد!
مرد می خواهد مرد!
گفته بودند که طی این مرحله بی همرهی خضر نکن!
اما باورش نمی شد اینقدر تنهایی سخت باشد!
آخر مگر چقدر طاقت دارد!
آخر مگر چقدر سپر دارد او، که قرار است  بجنگد!
با شیطان!
با نفس خود!
با ابلیس های آدم گون!
و با هزاران هزار دشمن دیگر!

ای کاش دلی بود که با آن دل می خواندت و تو هم جوابش می دادی!
نه این دل که اگر جوابش نکنی، خدا رحمتش کرده!
می خواهد فریاد بزند و ناله کند و گریه سر دهد از این بی جوابی سوال های بی انتها!
اما دریغ که نمی تواند!
نمی تواند چون دلش نیز با آن ناله ها همراه نیست!

و ای کاش ... و ای کاش ... و ای کاش ...

ای کاش می توانست درد دلش را برای کسی نجوا کند!
برای کسی که او می داند چطور و کجا باید چه کاری کرد!
و چه کاری نکرد!
ای کاش می توانست فریاد بزند و تو را بخواند!
تو را که واسطه فیضی!
تو را که واسطه رزقی!
تو را که ...!
اما حیف و صد حیف که روی خواندن نیست!
بخاطر گناه!
بخاطر دوری!
بخاطر حجاب!
و بخاطر ... !
وبلاگ حامیان ولایت
برچسب‌ها: دلگویه های دلتنگ, دلتنگی
+ نوشته شده در  شنبه 1391/03/13ساعت 13:15  توسط    | 
مرگ سرخ نوشت :

*طلبه بود. عاشق امام زمان(عج)، تو هر سنگری می رفت، جیب هایش پر از تسبیح. به هر رزمنده ای یکی می داد و می گفت: «بچه ها هر چقدر که امام زمان(عج) را دوست دارید صلوات بفرستید.» با این کار، همه سنگر ها رنگ بوی اما زمان(عج) را پیدا کرده بود.

*وقتی صبح بیدار شدم. صیاد درون کوپه قطار نبود. چند لحظه منتظرش ماندم اما نیامد. دنبالش رفتم که ناگهان با صحنه ی عجیبی مواجه شدم. صیاد مشغول نرمش بود. با نگاهی پر از تعجب گفتم: چرا صبر نکردید که از قطار پیاده شیم و نرمشتان را انجام دهید. حرفی زد که بد جوری آتیشم زد. گفت: "منتظر ظهور همیشه باید آماده باشد و من سالهاست که هر روز صبح دقایقی را نرمش می کنم تا آماده باشم برای ظهور"

چند وقت پیش ها که خاطره علی بن مهزیار را شنیدم بدجوری از حال زار خودم بدم آمد: میگن علی بن مهزیار سال ها به نیت زیارت امام زمان با پای پیاده به حج می رفت اما توفیق نصیبش نمی شد. دیگه داشت از این اعتقادش بر می گشت که در عالم خواب به او می گویند علی بن مهزیار ناراحت نشو امسال حتماً آقا تو زیارت می کنی. خلاصه علی بن مهزیار اون سال سفر حجشو با حال و هوای خاص دیگه ای شروع کرد. وقتی تو صحرای عرفات به دنبال خیمه آقاش بود کسی با دست به پشتش می زنه و میگه خیمه آقات اونجاست. دیگه نمی دونم علی بن مهزیار چه طوری به سمت خیمه می دوید، دیگه نمی دونم علی بن مهزیار چطوری پرده ی خیمه رو بالا کشید، دیگه نمی دونم چطوری تو صورت آقا نگاه کرد...

اما وقتی رو به آقا کرد آقا با یه لحنی که انگار دلخور بودن فرمودند: "علی بن مهزیار دیر آمدی سراغ ما" علی بن مهزیار گفت: اگه نشونیتونو داشتم زودتر می آمدم. آقا فرمودند: "اگه بهتر بودی زودتر آدرس می دادیم"

شما را نمی دانم من که هنوز بهتر نشدم که حتی آقا منتظرم باشد. نه برای ظهورش کاری کرده ام نه اصلا آماده ظهورش شده ام. اصلا حالا که خوب فکر می کنم انگار امام زمان(عج) در پیچ و خم های زندگی ام از یادم رفته است. نمی دانم کی می خواهم بهتر شوم...


برچسب‌ها: امام زمان, دلتنگی
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/11/24ساعت 0:33  توسط    | 
اسکالپل در وبلاگ خود نوشت:
توی وبلاگش نوشته خاک بر سرش که حالا که بعد از مدتها دویدن و حرص و جوش مال دنیا را خوردن به آرزوی چندین ساله خود یعنی خریدن خانه رسیده است، الان خالی از هرگونه احساس مثبت است و شده است یک آدم بی‌ذوق و شوق. بعد، برای اینکه این را خوب به خواننده خود تفهیم کند خود را با امام خمینی (ره) مقایسه کرده و نوشته است مثل «آن شخصی» که وقتی بعد از سالها به شهرش برگشت، گفت که هیچ احساسی ندارد از این بازگشت!

کل آرشیو را که بگردی، تنها جمله‌ سیاسی این وبلاگ همین است و بقیه، یادداشتهای روزمرگی نویسنده است. نویسنده، همین جمله را هم از سر روزمره‌زدگی نوشته، اما ما دوستانی داریم که وقتی به ما یادآوری می‌کنند که امام (ره) در هواپیما در پاسخ سؤال آن خبرنگار گفته است «هیچی»، مرادشان این است که ما را شیرفهم کنند که حرف امام (ره) چقدر غرور وطن‌پرستی آنان را خدشه‌دار کرده است. چقدر در مورد امام (ره) کم می‌دانند! گفته شده که وقتی خبر سقوط خرمشهر را به امام (ره) دادند امام (ره) بین نماز مغرب و عشاء بود. وقتی شنید، گفت: «جنگ است دیگر!» لذا امام (ره) ما همان امامی است که نه تنها از بازگشت به وطن «هیچ» احساسی نداشت، از سقوط خرمشهر هم «هیچ» احساسی به او دست نداد. و اگر بخواهی او را بهتر بشناسی لازم است بدانی که او فرزند حسین (ع) است که وقتی سر به تیغ بلا سپرده بود «هیچ» احساسی نداشت و پیرو ابراهیم (ع) است که وقتی داشتند او را به آتش می‎‌انداختند «هیچ» احساسی نداشت.

اگر فکر کرده‌اید که من می‌توانم مبانی نظری آن «هیچی» را که امام (ره) در پاسخ آن خبرنگار فرموده توضیح بدهم، سخت در اشتباهید! اما شکی در این گفته عرفا ندارم که همه عالم را همین گمراه کرده که مردم دوستان خدا را با خودشان مقایسه کرده‌اند؛ «کار پاکان را قیاس از خود مگیر/ گرچه ماند در نوشتن شیر، شیر/ جمله عالم زین سبب گمراه شد/ کم کسی ز ابدال حق آگاه شد» اما اگر خواستیم و خواستید بدانید امام (ره) از کدامین جرگه است کافیست بدانیم و بدانید در حالیکه وقتی رنگ ماشین من و شما خراش بر میدارد، دل من و شما هم خراش بر میدارد، دل این جرگه از فزع روز قیامت هم تکان نمی‌خورد؛ «لا یحزنهم الفزع الاکبر». و اگر خواستیم و خواستید بفهمید که «لکیلا تأسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما آتاکم» یعنی چه، اول لازم است بدانیم و بدانید که والله امام (ره) از بازگشت به وطن «هیچ» احساسی نداشت! او حتی وقتی داشت می‌رفت هم «هیچ» احساسی نداشت و نوشت که با «قلبی مطمئن» میرود و قلب مطمئن همان است که صاحبش را امر به «فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی» می‌کنند و این بهشت کمی فرق دارد با بهشتی که گلابی‌های بزرگ دارد!

آن «هیچی» مبنای نظری «همه چیز» انقلاب اسلامی است. اگر امام (ره) می‌گفت آمریکا «هیچ» غلطی نمی‌تواند بکند این از همان «هیچی» آب می‌خورد، اگر برای حاج همت «هیچ» فرقی نداشت که بکشد یا کشته شود، این باز از همان «هیچی» آب می‌خورد و تربت پاک شهیدان ما که تا روز قیامت دارالشفای آزادگان جهان و مزار دلسوختگان و عاشقان و عارفان است و نه هیچ تربت دیگری، این باز از همانجا آب می‌خورد و اگر در «هیچ» کجای جهان بی‌نام خمینی (ره) این انقلاب را نمی‌شناسند، این به همان «هیچی» بر می‌گردد و اگر «هیچ» شیطانی حریف ولی فقیه نیست این باز به آن «هیچی» بر می‌گردد. راستی روزی چند بار می‌گوئی «لا اله الا الله»؟!

اصلا وقتی زمین مال «صالحین» است، چرا باید امام (ره) برای آمدن از فرانسه به ایران احساسی داشته باشد؟! من و تو نمی‌فهمیم، چون «صالح» نیستیم و الا ایران که هیچ، همه زمین مال او بود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/11/12ساعت 23:2  توسط    | 
هو الاول

سایت مشرق گزیده ای از سخرانی شیخ حسین انصاریان در مورد توبه منتشر کرده که حال و هوای این روزهای مرا دارد :

توبه یعنى پشیمانى، ما هم پشیمان هستیم.

یك بخش دیگر توبه ، استغفار با زبان است ؛ خدایا! اشتباه كردم « أستغفرُ اللهَ ربى و أتوب الیه » با زبان، حالا همین كه قلبمان پشیمان است، بس نیست؟ نه، چون خدا گفته است كه غیر از پشیمانى قلب، دوست دارم صداى التماس گنهكار را بشنوم. صدایت مهم است؛

« ادْعُونِى أَسْتَجِبْ لَكُمْ »(1)  من را صدا بزن، من با صدا زدن تو جواب تو را مى‏دهم.

بیایى پشت در بایستى و زنگ نزنى كه كسى در را باز نمى‏كند. تشنه‏اى، اما اگر نگویى آب مى‏خواهم، آب نمى‏آورند، گرسنه اگر نگوید نان، كسى به او نان نمى‏دهد.

  ترك گناه با اعضا و جوارح

 سومین مرحله توبه: « تركٌ بالجوارح » هر عضوى از اعضا دچار هر گناهى است، امشب از چاه گناه بیرون بیاور، بگو: من از تاریكى مى‏خواهم بروم، خسته شدم.(2)
 
 عزم برنگشتن به گناه

 چهارمین بخش آن هم این است كه به خدا بگویى: از امشب تا سال دیگر، دیگر من به گناه برنمى‏گردم « إضمار أن لایعود ».(3)

توبه نصوح توبه‏اى است كه در آن رجوع به گناه نباشد. و توبه‏كننده از گناه مانند كسى است كه گناه نكرده باشد. و آن كس كه اصرار بر گناه دارد و استغفار مى‏كند خود را استهزاء و مسخره مى‏كند.

 و با این حالت شیطان او را مسخره مى‏كند. و به تحقیق شخص وقتى بگوید: اى خدا من از تو طلب آمرزش مى‏كنم و بازگشت به سوى تو مى‏نمایم پس به گناه عود كند و برگردد و باز چنین بگوید تا چهار مرتبه، در مرتبه چهارم از دروغگویان نوشته شود.
 
داستانى درباره گرگ گرسنه

 یكى از علماى جامع و كامل و عارف و فیلسوف كه همه شما او را مى‏شناسید ، ایشان مى‏فرمودند: براى دیدن یكى از اقوام به شهرمان در یك منطقه سردسیر كشاورزى رفتم.

 وقتى وارد خانه‏اش شدم، گفت: آقا! اول یك مسأله شرعى دارم، این را جواب بدهید.

 گفتم: بفرمایید، گفت: امسال تا زانوى ما در این منطقه برف آمده است، پنج و نیم، شش صبح تازه هوا روشن شده بود، من آمدم بیل و پارو برداشتم كه به باغ بیایم داخل آلاچیق دیدم یك گرگ قوى آمده و زیر آلاچیق خوابیده، من و بیل و پاروى من را كه دید، اصلاً عكس العمل نشان نداد، نترسید، ولى من ترسیدم جلو بروم، خیلى گرگ قویى بود.

 فكر كردم بیابان پر برف است، چیزى گیرش نیامده است، به اینجا پناه آورده. برگشتم و مقدارى نان و گوشت شب مانده بود، مقدارى شیر، این‏ها را داخل سینى گذاشتم و راه افتادم، گفتم: نزدیكش كه شدم، اگر قیافه عصبى گرفت، سینى را مى‏اندازم و فرار مى‏كنم. اگر عكس العملى نشان نداد، جلو مى‏روم.

 دیدن گرگ مادر و پذیرایى از او

 كنار باغ هم آغل گوسفندهایم بود ، جلو آمدم ، دیدم نه ، عكس العملى نشان نمى‏دهد ، زنده هم هست ، نمرده ، نزدیك او رسیدم ، دیدم مقدارى شكمش را بلند كرد و زیر شكمش چهار پنج تا بچه گرگ است كه تازه آنها را زاییده بود.

هیچ چیزى گیرش نیامده بود، گرسنه، بچه‏ها یك مرتبه شروع به ناله كردن كردند، و حالت چشم این گرگ برگشت، مثل این كه مى‏خواست با چشمش به من بگوید: دستت درد نكند، ما بیچاره بودیم، من تازه زاییدم، بچه‏هایم گرسنه هستند.

سینى را گذاشتم. گرگ لقمه لقمه برداشت و اول در دهان بچه‏هایش گذاشت، مادر است.
 
میزان محبت خدا بر بندگان

خدا فرمود: محبت كل مادرهاى عالم را از انسان و جن و حیوان را جمع كنند، یك ذره محبت من را نشان نمى‏دهد. من محبتم به بندگانم اگر صد باشد، یكى‏اش را در كل عالم پخش كردم، نود و نه تاى آن را گذاشتم كه قیامت خرج آنها كنم.(4)

ما با دلگرمى امشب پیش تو آمدیم، خیلى هم دلمان گرم است، هیچ ناراحتى‏اى نداریم.

گرگ هم غذا را خورد و بهار شد، گرگ همانجا ماند و نرفت، كجا برود؟ نمك خورده اینجا بود، محبت و احسان دیده، كجا برود؟

حمیدى در جمع بین صحیحین گفته است: «اسیرانى را نزد پیامبر آوردند ناگاه زنى از میان ایشان دوان دوان در پى كودكى برآمد. طفل خویش را در میان اسیران یافت، به سینه گرفت و شیر داد.

  پیامبر فرمود: آیا گمان دارید این زن فرزند خود را در آتش بیفكند؟ یاران پیامبر پاسخ گفتند: نه به خدا سوگند. پیامبر فرمود: خداوند نسبت به بندگانش مهربانتر از این زن به فرزندش است.»

 در همان كتاب از رسول خدا روایت شده كه خداوند صد رحمت دارد كه یكى از آنها را نازل فرموده و به آن رحمت میان جن و انسان و درندگان و حشرات، دوستى و مهر افكند كه به واسطه آن با هم انس مى‏گیرند

و ددان توله‏هاى خود را پاس مى‏دارند. نود و نه رحمت باقیمانده ذخیره‏اى است كه پروردگار به وسیله آن در قیامت بندگان خود را با آن مورد ترحم قرار مى‏دهد.»

درخت‏ها شكوفه كردند و بچه گرگها هم بزرگ شدند و روزها با همدیگر بازى مى‏كردند، كم كم دیدم مادرشان دیگر غذا قبول نمى‏كند، پشت یك درخت مخفى شدم، دیدم از دیوار كوتاه آخر باغ بیرون مى‏رود و عصر برمى‏گردد و غذا مى‏آورد،
 
دریدن گوسفند صاحبخانه توسط بچه گرگها

 یك روز صبح گرگ رفت، این سه چهار تا بچه گرگ با همدیگر رفتند داخل آغل و یك بره را خفه كردند و داخل آلاچیق كشیدند و شروع به خوردن كردند.

گفتم: عیبى ندارد، عصر بود، دیدم سر و صدا بلند شد، از اتاقم بیرون آمدم، دیدم گرگ برگشته بود، چشمش به این بره من افتاده كه بچه‏هاى او كشته بودند، دیدم این بچه‏ها را مى‏گرفت و چهار پنج بار به زمین مى‏كوبید؛ كه بى‏مروت‏ها! آخر چهار ماه است به ما محبت كرده، بره او را چرا پاره كردید؟ ما كه پنجاه سال است نان خدا را مى‏خوریم و كفران مى‏كنیم.

گرگ، بچه‏ها را زد و بعد هم هر چهار پنج تا را غروب جلو انداخت و برد، پشت دیوار انداخت و خودش روى دیوار نشست و به من نگاه كرد و چشمش پر از اشك شد كه من شرمنده و خجالت زده هستم.

 حالا سؤال شرعى من این است كه گرگ رفت و دیگر نیامد، چهار پنج روز بعد آمد، دیدم یك بره كوچك آورده است، از آن طرف دیوار به این طرف دیوار انداخت و خودش هم روى دیوار نشست كه من به جاى آن بره‏اى كه بچه‏هایم خوردند، این را براى تو آوردم. نمى‏دانم هم از چه گله‏اى گرفته و آورده، آیا این بره حلال است یا نه؟

 انسان عاقل و فهمیده! كسى كه خدا براى تو پیغمبر و على و حسین علیهم‏السلام را فرستاده است! خانم‏هایى كه برایتان فاطمه علیهاالسلام را فرستاد! چه چیزى بیاوریم كه تلافى گناهان گذشته خودمان را بكنیم؟

باز معرفت گرگ كه رفت و یك بره پیدا كرد و آورد، ما برایت چه بیاوریم؟ ما همان حرف امام على علیه‏السلام را مى‏زنیم:

« ارحم من رأسُ ماله الرجاء و سلاحهُ البكاء » ما غیر از گریه سرمایه‏اى نداریم.


برچسب‌ها: شیخ حسین انصاریان, دلگویه های دلتنگ, توبه, گریه
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/25ساعت 0:27  توسط    |